تبلیغات
*پـــــــــــــرده *اســــــــــــــــرار*
05:03 ب.ظ
202
انتظار و چشم داشت از دیگران

بستن زانوى شتر


قافله چندین ساعت  راه رفته بود . آثار خستگى در سواران و در مركبها پدید گشته بود .

همینكه به منزلى رسیدند كه آنجا آبى بود , قافله فرود آمد .

 رسول اكرم نیز كه همراه قافله بود , شتر خویش را خوابانید و پیاده شد .

 قبل از همه چیز , همه در فكر بودند كه خود را به آب  برسانند و مقدمات  نماز را فراهم كنند .



رسول اكرم بعد از آنكه پیاده شد , به آن سو كه آب  بود روان شد , ولى بعد از آنكه مقدارى رفت  , بدون آنكه با احدى سخنى بگوید , به طرف مركب  خویش بازگشت  .

اصحاب  و یاران با تعجب  باخود مى گفتند آیا اینجا را براى فرود آمدن نپسندیده است  و مى خواهد فرمان حركت بدهد ؟ ! چشمها مراقب  و گوشها منتظر شنیدن فرمان بود . تعجب  جمعیت هنگامى زیاد شد كه دیدند همینكه به شتر خویش رسید , زانوبند را برداشت و زانوهاى شتر را بست  , و دو مرتبه به سوى مقصد اولى خویش روان شد . فریادها از اطراف  بلند شد :  اى رسول خدا ! چرا مارا فرمان ندادى كه این كار را برایت  بكنیم , و به خودت  زحمت  دادى و برگشتى ؟ ما كه با كمال افتخار براى انجام این خدمت  آماده بودیم.

در جواب  آنها فرمود :

هرگز از دیگران در كارهاى خود كمك  نخواهید , و بدیگران اتكا نكنید , ولو براى یك  قطعه چوب  مسواك  باشد




منبع: داستان راستان1 - استاد شهید مطهری



نمایش نظرات 1 تا 30