تبلیغات
*پـــــــــــــرده *اســــــــــــــــرار*
03:32 ق.ظ
197
خیاط سه شنبه بازار...اذان نیمه شب

                         

در زمان معتضد عباسی، یعنی حدود هزار و اندی سال پیش، بازرگان پیرى، از یكى از سران سپاه شاه مبلغ زیادى طلبكار بود و به هیچ وجه نمى ‏توانست آن را بگیرد، ناچار تصمیم گرفت‏ به خود خلیفه متوسل شود، اما هر وقت‏ كه به دربار مى ‏رفت دستش به دامان خلیفه نمی‏ رسید، زیرا دربانان و مستخدمین به او راه نمى ‏دادند.

بازرگان بیچاره از همه جا مایوس شده بود و هیچ راهی برایش باقی نمانده بود، تا اینكه شخصى او را به یك نفر خیاط در«سه شنبه بازار» معرفی كرد و گفت این خیاط مى ‏تواند گره از كار تو باز كند. بازرگان پیر نزد خیاط رفت و ماجرا را برایش تعریف كرد. خیاط نیز بی درنگ به آن مرد سپاهى دستور داد كه بدهی خود را بپردازد و او هم بدون معطلى حرف خیاط را اطاعت كرد و بدهی‌اش را پرداخت.

این جریان بازرگان پیر را سخت در شگفتى فرو برد. با اصرار زیاد از خیاط پرسید:«چطور است كه اینها كه به احدى اعتنا ندارند فرمان تو را اطاعت می كنند؟»

خیاط گفت:«من داستانى دارم كه باید براى تو تعریف كنم: روزى از كوچه‌ای می‌گذشتم كه دیدم زنى زیبا نیز همان وقت از آنجا درحال گذر است. اتفاقا یكى از افسران شاه در حالى كه مست‏ بود ...




از خانه خود بیرون آمده، جلو در ایستاده بود و مردم را تماشا مى ‏كرد. او تا چشمش به آن زن افتاد دیوانه ‏وار در مقابل چشم مردم او را گرفت و به خانه خود كشید. فریاد دادخواهی زن بیچاره بلند شده، صدا می‌زد: ایها الناس به فریادم برسید، من این‌كاره نیستم، آبرو دارم. اما هیچ كس از ترس جرات نمى ‏كرد جلو بیاید.

اگر ما هم فقط به فكر جیب و شكم خودمان باشیم، پس چه فرقی با گرگ بیابون داریم غیر از اینكه توی خیابونیم؟!

اما من جلو رفتم و با نرمى و التماس از آن افسر خواهش كردم كه این زن را رها كند، ولی او با چماقى كه در دست داشت محكم به سرم كوبید و سرم را شكست و زن را به داخل خانه برد.

رفتم عده ‏اى را جمع كردم و همگی به خانه آن افسر رفتیم و آزادى زن را تقاضا كردیم. ناگهان خودش با گروهى از خدمتكاران و نوكران از خانه بیرون آمدند و بر سر ما ریختند و همه ما را كتك زدند.

جمعیت متفرق شدند، من هم به خانه خود رفتم، اما لحظه‏ اى از فكر زن بیچاره بیرون نبودم. با خود مى ‏اندیشیدم كه اگر این زن تا صبح پیش این مرد بماند زندگى ‏اش تا آخر عمر تباه خواهد شد و دیگر به خانه و آشیانه خود راه نخواهد داشت. تا نیمه شب بیدار نشستم و فكر كردم. ناگهان نقشه‏ اى به ذهنم زد، با خود گفتم این مرد امشب مست است و متوجه وقت نیست، اگر الآن اذان را بشنود خیال مى ‏كند صبح است و زن را رها خواهد كرد و زن قبل از آنكه شب به آخر برسد مى ‏تواند به خانه خود برگردد.

فورا به مسجد رفتم و از بالاى مناره فریاد اذان را بلند كردم. ضمنا مراقب كوچه و خیابان بودم ببینم آن زن آزاد مى‏ شود یا نه. ناگهان دیدم فوج سربازهاى سواره و پیاده به خیابانها ریختند و از همه مى ‏پرسیدند این كسى كه در این وقت ‏شب اذان گفت كیست؟ من با اینكه سخت وحشت كرده بودم، خودم را معرفى كردم و گفتم من بودم كه اذان گفتم. گفتند زود بیا پایین كه خلیفه تو را خواسته است. مرا نزد خلیفه بردند.

دیدم خلیفه نشسته و منتظر من است. از من پرسید چرا این وقت ‏شب اذان گفتى؟ جریان را از اول تا آخر برایش نقل كردم. او نیز همان جا دستور داد آن افسر را به همراه آن زن حاضر كنند. آنها را حاضر كردند. و پس از بازپرسى مختصرى، دستور قتل آن افسر را داد. آن زن را هم به خانه، نزد شوهرش فرستاد و تاكید كرد كه شوهر او را مؤاخذه نكند و از او به خوبى نگهدارى كند، زیرا نزد خلیفه مسلم شده كه زن بى ‏تقصیر بوده است.

آنگاه معتضد به من دستور داد هر موقع به چنین ظلمهایی برخوردى همین برنامه ابتكارى را اجرا كن، من رسیدگى مى‏ كنم. این خبر در میان مردم منتشر شد. از آن به بعد اینها از من كاملا حساب مى‏ برند. این بود كه تا من به این افسر فرمان دادم فورا اطاعت كرد.»


برای دانلود کتاب داستان راستان از لینک زیر استفاده کنید...




کتاب داستان راستان-جلد دوم ...استاد شهید مطهری

پاورقی(ظهر الاسلام،جلد1-صفحه 32-33)



برچسب ها: امربه معروف -نهی از منکر، شهید مطهری، داستان راستان، مامور مست، پرده اسرار،
نمایش نظرات 1 تا 30