تبلیغات
*پـــــــــــــرده *اســــــــــــــــرار*
08:22 ق.ظ
191
اشعاری در رثای حضرت ام البنین(س)

بدون ماه قدم می زنم سحر ها را *** گرفته اند از این آسمان قمر ها را

چقدرخاک سرش ریخته است، معلوم است *** رسانده است به خانم کسی خبرهارا

 نگاه کن سر پیری چه بی عصا مانده *** گرفته اند از این قد کمان پسرها را

 چه مشکل است که از چهار تا پسرهایش *** بیاورند برایش فقط سپرها را

 نشسته است سر راه و روضه می خواند *** که در بیاورد آه آه رهگذرها را

با عرض معذرت از ساحت مقدس آقا امام زمان(ع):

 ندیده است اگر چه ولی خبر دارد *** سر عمود عوض کرده شکل سرها را

 کنار آب دو تا دست بر روی یک دست *** رسانده است به ما خانم این خبرها را

 بشیر آمد و گفتی که از حسین بگو *** ز عون دم زد و گفتی که از حسین بگو

 ستاره بودی و یکدفعه آفتاب شدی *** برای خانه مولا که انتخاب شدی

 به خانه ولی الله اعظم آمدی و *** دلیل عزت قوم بنی کلاب شدی

به جای اینکه شَوی مُدعیه همسری اش *** کنیز حلقه به گوش ابوتراب شدی

 تنور خانه حیدر دوباره گرم شد و *** برای چرخش دستار انتخاب شدی

 چهار تا پسر آوردی برای علی *** که جای فاطمه ام البنین شدی

 دلت همیشه چنین شوهری دعا میکرد *** تو مثل حضرت صدیقه مستجاب شدی

 اگر چه ضرب غلافی به بازویت نگرفت *** میان کوچه به دیوار زانویت نگرفت

 تو را به قصد جسارت کسی اسیر نکرد *** به چادر عربیه تو خار گیر نکرد

 تو را که فرق علی دیده ای و خون حسن *** به غیر کرب و بلا هیچ چیز پیر نکرد

 به احترام همان تکه بوریا دیگر *** زمین خانه تو نیت حصیر نکرد

 از آن زمان که شنیدی خزان گلها را *** هوای کوی تو باغ دلپذیر نکرد

 چه خوب شد که نبودی کربلا بینی *** که دست دشمن دون رحم بر صغیر نکرد

 به نعل تازه گرفتند تا بدنها را *** به ضرب دست لگد میزدند زن ها را